نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

رفتن بابایی اربعین پای ییاده به کربلا

1394/10/4 10:24
نویسنده : مامان و بابا
326 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم نیکا جونی؛

بابایی اربعین امسال به  یکی از بزرگ ترین آرزوهایی که از خیلی وقت پیش داشت رسید.پای پیاده رفت به کربلا،نجف و خوش به سعادتش.البته اولین بار سال 86 با هم رفته بودیم.بابایی به اتفاق عمو محمود و چند تا از دوستای سرکارش به این سفر معنوی رفتن.چون شما شدیدا بابایی هستی،همش فکر این چند روزی بودم که با وجود نبود بابایی تو بهونه نگیری.ما این چند روز خونه باباحاجی و مامان جون بودیم و با عمه جون برای سرگرم کردن شما هر روز یه برنامه داشتیم که خدای نکرده شما یه وقت غصه نخورید.آخه چون تو ازمحدثه کوچیکتری و با علاقه ی زیادی که به محدثه و عمه داری حسابی سرگرم بودی و خداروشکر زیاد بهونه نگرفتی،اما محدثه چون بزرگتر بود بیشتر بهونه می گرفت.

اینجا هم لحظه نزدیک اومدن بابایی که با دسته گل منتطرش بودی

به نطر من این صحنه قشنگ ترین صحنه ی  پدرو دختریه

عزیزم کل این روزهارو قشنگ برات توضیح دادم لطف کن برو ادامه مطلب ببین...

اینجا لحظه های نزدیک رفتن بابایی بود و 3تایی رفتیم بیرون قدم بزنیم،منم مثل بچه ها همش گریه می کردم،بابایی هم ناراحت شده بود می گفت زودتر بریم،روز جمعه هم بود.خیلی دلگیر بود.

وقتی که ما داشتیم باباییشون از جلوی بلوک مامان جون بدرقه میکردیم نزاشتیم شما بیاین بیرون،چون اگه می اومدین بیرون بهونه می گرفتین،زندایی پیشتون موندو سرتون گرم کرد.

اینجا هم تازه باباییشون رفتن و من و عمه جون با اینکه حالمون گرفته بود با تموم وجود باهاتون بازی می کردیم

هر چی می گفتین ما هم می گفتیم چشم،برای سرگرمی شما رفتیم پارکینگ و عمه و باباحاجی ماشین عمرو شستن شما هم کلی سرسره سوار شدین

بعدشم گیر دادین بلال می خوایم،بنده خدا باباحاجی سریع براتون کباب کرد

نوشیجونتون جیگرای من

اینجا هم انقدر بازی کردین تو خواب نازی

فردای رفتن بابایی با محدثه و عمه رفتی فروشگاه برای خرید وسایل آش

البته در کنارش عمه جون کلی خوراکی هم براتون خرید

اینجا هم در حال کمک کردن به ما هستین

خاله فضه و خاله منیژه هم شب قبل از درست کردن آش اومدن خونه مامان جون،آقا جونم بود،خوب شد اومدن ما هم دلمون کلی باز شد.

شما هم در حال درست کردن وسایل الویه برای ناهار فردا هستین،از اون شب به بعد شما عاشق تخم مرغ عسلی شدی.

اینجا آخر شبه وشما هم شیطونیتون حسابی گل کرده بود

رشته آش بریزم دیگه آماده است

مامان جون دست درد نکنه خیلی خوشمزه شده

همون روز غروبش رفتیم زیتون و شما کلی بازی و خرید کردین و کلی بهتون خوش گذشت.

قربون دوتاییتون که عاشق ذرت مکزیکی هستین

نوشیجونتون

همین که برگشتیم رنگ گواش و دفتر نقاشیتون در آوردین و برای خودتون نقاشی کشیدین

دالی

ما تقریبا همه ی روزامون پر بود که به شما بد نگذره،اینجا هم با عمه و محدثه اومدیم خورشید و شما هم کلی بازی و خرید کردین.

یه نکته جالب اینکه جلوی در شهر بازی یه آدمی که لباس باب اسفنجی پوشیده بود به بچه ها خوش آمد گویی می کرد،تو و محدثه از اون بالا چشمتون بهش خورد و هر چی بهتون می گفتیم بیاین پایین نمیومدین فقط گریه می کردین،بعد اون خانمی که مسئول استخر توپ بود شمار و بیرون اورد و وقتی من و عمه علتش متوجه شدیم کلی خندیدیم و بعدش برای باباییشون تعریف کردیم برای اونها جالب بود ومن هیچ وقت از یادم نمیره

شام هم به دستور شما دو تا فسقلی پیتزای سیب زمینی با سیب زمینی سرخ کرده خوردیم

دو تاییتون خیلی دوست دارین

این هم یه عکس دسته جمعی با هستی دوست محدثه جون

آخه باباییشون از اونجا نمیتونستن زیاد براتون سوغاتی بیارن به ما سفارش کرده بودن که ما از همین جا براتون بگیریم ،شب آخر با بابا حاجی دوباره رفتیم زیتون ،من و عمه رفتیم برای شما سوغاتی بخریم و شما هم جیب بابا حاجی حسابی خالی کردین.

دست باباحاجی و مامان جون هم درد نکنه تو این چند روز کلی هوای مارو داشتن.

اینجا هم تو و محدثه روی پلاکارتها راه میرفتین و ذوق میکردین

اینجا هم نزدیک اومدن بابایی و عمو محمود بود و شما فسقلی ها هم با دسته گلهای خوشگلتون منتظر بودین

این هم عکس شما با فاطمه کوچولو نی نیه خاله رقیه

اینجا هم باباولی ببعیرو نگه داشته تا جلوی پای بابایی و عمو محمود قربونی کنیم

بابا حاجی و مامان جون زحمت کشیدن گوسفند گرفتن

دستشون درد نکنه

مامانی ببعی کاری باهات نداره باباولی بستش

نه میتسم

دورتون بگردم چند دقیقه دیگه باباهاتون میاد

پدرو دختر خوب دارین عشق بازی می کنیدااااااااااااااااا

ای جونم

اینجا هم چشماتون بستید و منتظر گرفتن سوغاتی هستید

بابایی جونم چشمام باز کنم؟

آره عزیزم چشمای خوشگلت باز کن سوغاتیات بگیر

دست درد نکنه بابایی جونم خیلی قشنگن همشون دوست دارم

محدثه جون بیا با سوغاتیامون بازی کنیم شادی کنیم

باشه نیکا جون

انار ها هم جزو سوغاتیه

البته سرراهی از ساوه گرفتن

دست درد نکنه بابای گلم خیلی خوشمزه بود

بابایی مهربونم این چند روزی که نبودی خیلی جات خالی بود.من با اینکه خیلی کوچولوئم،با اینکه با محدثه سرم گرم بود ولی بازم بهونت می گرفتم.

بابایی جونم من و مامانی خیلی خوشحالیم که به آرزوت رسیدی ولی تورو خدا دیگه این جوری مارو تنها نزار، طاقت دوریت نداریم

ایشالا این دفعه 3تایی با هم دیگه بریم...

دوست داریم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)